هدف ازنوشتن این مقاله بزیر سؤال کشیدن جنبش سبز بعنوان یک جنبش ملی و معرفی آن بعنوان یک توطئه استعماری است. برای اثبات این نظریه ابتداً نگاهی به عملکرد استعمار و دست پنهانش درتعویض حکومتهای معاصرایران انداخته و با جمعبندی این وقایع به قانونمندی کلی ،مدل و ترفند استعماردرسرنگونی دول حاکم می رسیم. در آخربا مقایسه جنبش سبز با مدل سرنگونی استعمار به این نتیجه میرسیم که جنبش سبزدنباله همان سیاستی ست که با یکدست در باغ سفارت انگیس چلو خورشت و درس آزادیخواهی میداد و با دست دیگر سر مبارزان ملی جنگل را میبریید.
مرحوم پدرم تعریف میکرد که وقتی رضا شاه قرار بود به اصفهان بیاید و از تاسیسات جدیدالتاسیس شهر بازرسی
فرماید، فرماندارو شهردار و ریاستین فرهنگ و شهربانی و دارایی و خلاصه تمام امرا و روسای لشکری و کشوری شهری و استانی از یکماه قبلش به شدت فعال شده و شهر را شستند و چراغان کردند و از ساعت شش صبح نفس در سینه حبس و خبردار در خیابانها صف کشیدند و تا رضا شاه حوالی غروب رسید و سان دید از ترس لگد و پس گردنی ملوکانه از جایشان جم نخوردند. رضا شاه هم انگار ده دقیقه ای مانده بود و رفته بود ، اما هم روسا و هم مردم نمی دانستند شاه رفته و تا ساعتها خبردار ایستاده بودند.
مقصود اینکه مردم چه خاص یا عام ، خان یا رعیت، آخوند یا روشنفکر محسور قدرت رضا بوده و بمدت بیست سال بدون اجازه اش آب هم نمی خوردند. این گذشت. رضا را خیال برداشت که انگار این قدرت و جذبه اعلیحضرت است که حکومت را نگاه داشته. غره شد و در وانفسای جنگ جهانی دوم که بوی کباب پیروزی هیتلر بلند شده بود بی اجازه کدخدا باب لاس زدن را با آلمان باز کرد. یکمرتبه چرخ چرخید و حکومت بیست ساله اعلیحضرت قدر قدرت و پر شوکت پهلوی، یک شبه به مرشدی بی بی سی و همت شبکه های متعدد آنگلوفیل زیرآبش زده شد.
بی بی سی اخبار جنگ دوم را کنار گذاشت وهر شب از یکطرف پته دزدیهای اعلیحضرت و زمین خوریهای پهلوی در شمال ر ا رو میکردو از آن طرف فساد اخلاق دربار و شرح کشاف کشف حجاب و از دست رفتن ناموس اسلام عزیز را بیاد امت همیشه در صحنه می انداخت. آخوند جماعت از سر منبر و روشنفکرها از طریق بلند گوهای توده - نفتی از بالا و پایین ملت را شورانده و شخصیتهای واقعا ملی و مذهبی هم مطابق معمول موج زده شدند و همه با هم زیر یک خم اعلیحضرت را گرفتند.
در یک چشم بهم زدن جزیره ثبات ایران به گل غلتید و با ورود قوای متفقان و خون شهیدان و عصمت از دست رفته اسلامیان و زجرو شکنج زندانیان و جیغ و فریاد روشنفکران و خون حسین همیشه جوشان و همت و رهبری دست پنهان، حکومت اعلیحضرت سرنگون و ایران دوباره "آزاد" شد . شاهی که بمدت بیست سال کسی بدون اجازه اش آب نمیخورد ، از ستوان انگیسی مسؤل طرح اخراجش خواست که اجازه دهند یک شب در اصفهان بخوابد و فردایش به تبعیید برود. افسر مربوطه، بدون چک کردن با مافوق و در جا دستور داد که اعلیحضرت با حالت تب و در همان گرمای کرمان در ماشین بخوابند که تا آفتاب زد سوار کشتی شوند و شر همایونی را کم کنند. آن حضرتی که تا دیروز صاحب صد ناو و هواپیما و ماشین بود را سوار یک کشتی باری زهوار در رفته کردند و بعد از مدتها سرگردانی و روی دریا ماندن فرستادندش به آنجا که عرب نی میانداخت.
بیست و اندی سال قبل از این تاریخ، استعمار که حوصله اش ازبی عرضگی قاجار سررفته بود سردار سپه ناجی ایران و رضای از آسمان رسیده را کشف و در مسیر شاهنشاهی گذارده بود. رضا ، بعد از کسب اجازه از کدخدا، عیننا همین برنامه را به سر ولیعهد قاجار، محمد حسن میرزا برادر احمد شاه آورد و او را با یک ماشین و مقداری پول از قصر سلطنتی بیرون کشید و به عراق اخراج کرد و ایران را از شر فساد و بی عرضه گی و یوغ صدو پنجاه ساله و مملکت بر باد ده قاجار "آزاد" نموده بود. سا لها از تبعید پهلوی پدر میگذشت. بیست و هشت مرداد سی و دو و پانزده خرداد چهل و یک آمد و رفت. حوالی سال پنجاه و شش بود. موشی که با پادر میانی فروغی شاه شده بود حالا شیر شده بود. اعلیحضرت پهلوی خدمت همه رسیده بود. چند سال قبلش و در جشنهای دو هزارو پانصد ساله جلوی چشم بیش از یکصدو پنجاه رهبر جهانی چرت دو هزار ساله کوروش کبیر را پاره کرد و گفت پاشو ما را ببین و دوباره آسوده بخواب که آره ما بیداریم و هیچ کس نمیتواند بقول صمد آقا انگشت تو چشم مو بزنه. نسق همه راگرفته ایم. اعلیحضرت یکتنه قیمت نفت را به کمک فکری برادران کسینجر- نیکسون بالا برده بود. سیاست هم شرقی هم غربی ذات مولوکانه همه دلها را ربوده و سوراخهای اعتراض را بسته بود. اکثریت قریب به اتفاق آحاد ملت یا به رستاخیز ملی پیوسته بودند یا اعلیحضرت داشتند پاسپورتهاشان را مهر اخراج از مملکت میزدند. اعلیحضرت درست بمانند پدر فقیدشان باورش شد علی آباد هم ده ای است . درست نمیدانیم چه شد، شاید بازار بزرگ ایران زیادی آمریکایی شده بود. یکمرتبه و از زیر سنگ و لابد به توصیه سردار برادر فردوست، یک نامه ای نوشتند و فحشی به آخوند پیر عفریته ای دادند. چشم شما روز بد نبیند، جزیره ثبات یکشبه غرق در آتش شد. آخوند عجوزه از یک خرابه ای در نجف، باز هم به لابد به توصیه سرداربرادر فردوست ، به حومه پاریس تبعیید رفت و صورتش از صفحه تلویزیونهای اروپایی یک شب قطع نشد تا بالاخره مردم جهان و ایران هم صورت نحسش را در ماه دیدند و هم پشمش را لای برگهای قرآن. و در حالی که همه با هم غرق و محو نقش صورتش در ماه بودیم دسته بیل استعمار به ماتحتمان رفت و عینهو صدر اسلام چشممان به لطف معجزات اسلام عزیز از حدقه در آمد و هرچه سوراخ داشتیم باز شد.
دوباره به مرشدی بی بی سی و خون شهیدان و عصمت از دست رفته اسلامیان و زجرو شکنج زندانیان و جیغ و فریاد روشنفکران و خون حسین همیشه جوشان و همت و رهبری دست پنهان، اعلیحضرت سرنگون و ایران بیچاره سه باره "آزاد" شد . شاهی که بمدت سی و اندی سال کسی اجازه گوزیدن بدون رضایتش رانداشت در عرض ششماه کله پا شد. به کمک دوست دبستانی و یارغارش، حسین فردوست افسر سازمان اطلاعاتی دولت فخیمه، خدایگان اعلیحضرت محمد رضا شاه پهلوی شاهنشاه آریامهر بزرگ ارتشداران با چشم گریان در رفت و تا دم آخر گدایی قبری برای آرمیدن میکرد.
گذشت و گذشت. حکومت آخوندی حرث و نسل ایران را بر باد داد. جنگ خود افروخته اش با عراق و قتل عام شریف ترین و پاکترین مردم ایران کمرمان را شکست. حکومت اسلامی نبود جز دروغ و فسادوبربریت. کثیف ترین و زشت ترین مردمانمان به حکومت خزیده بودندو زیباترینمان بر دارها بوسه میزدند. سیاه ترین دوران تاریخمان نازل شد. اما چه باک که آمریکا بیرون شده بود و اروپا و روسیه، همان یاران توده-نفتی سابق، وارث بازار چهل بیلیون دلاری ایران. استعمار بد جوری پشت حکومت آخوندی آمده بود، با تمام قوا. اگر محمد رضا با اعدام صد نفر در سی و هفت سال سلطنت شهره جهان شده بود و هر خبرنگار خارجی سؤال اول را در رابطه با جنایات و مکافات ساواک میکرد، شیخ سفله سفاک در هر روز حکومتش صد نفر را سر برید و آب از آب تکان نخورد. اگر شاه نه نفر زندانی را به مسلسل بست و کشت و جهان به اعتراض آمد، دجال هزاران هزار زندانی را در تابستان شصت و هفت سر برید و جهان صدایش در نیامد. دست پنهان، طفل حرامزاده اش را بد جوری می پایید. در همان دوران در یک دیسکوتک آلمان بمب دست سازی ترکید و یک ستوان آمریکایی کشته شد. دولت ریگان لیبی را مقصرشناخت و فردای آن روز یک اسکادران بمب افکن فرستاد تا در دل شب چادرقذافی را بمباران کردند و دختر خوانده اش را کشتند. که ای سرهنگ دیوانه اگر یکبار دیگر گه زیادی بخوری اژدر به ماتحتت مادرت میکنیم. قذافی هم پیغام را گرفت و دیگر دست از پا خطا نکرد.
شیخ دجال اما دویست و چهل نفر آمریکایی را در بیروت کشت و منفجر کرد ، چهارصد نفر نظامی آمریکایی را در برج خبار عربستان کشت و مجروح کرد، به عربستان لشکر کشید و پانصد نفر را در مراسم حج کشت، اما انگار نه انگار. نه تنها شیخ تنبیه نشد بلکه سالها بعد وقتی رییس سازمان اف بی آی لوییس فری در کنگره آمریکا قسم می خورد که والله اسلام عزیز پول، نفرات، سازمان دهی و طرح عملیات خبار را داده و اعترافات دستگیر شدگان مبنی بر تمرین در ایران را تقدیم کرده و زیادی از حد پا پیچ اسلام عزیز شده بود، سرش را زیرآب کردند و قال قضییه کنده شد. آلله و اکبر!. دولت اسراییل سیاستی دارد که هر دستی که خون اسراییلی را بریزدقطع میکند. بطورمثال و در جواب کشتار دوازده اسراییلی، نه تنها موساد سه تروریست آزاد شده قتل عام دهکده المپیک مونیخ را سر به نیست کرد حدود صدوپنجاه نفر از طراحان و دست اندر کاران و افراد فامیل ایشان را کشت و نابود کرد. اما در پاسخ به کشتار متجاوز از صد نفرو زخمی شدن بیش از سیصد و پنجاه نفر در بمب گذاریهای سفارت اسراییل و مرکز کلیمیهای بوینس آیرس و دستگیری هشت نفر حزب اللهی لبنانی که در عملیات شرکت داشتند و ارتباطات گسترده سفارت ایران با دستگیر شدگان، چاقو کشان اسلام عزیز به سلامت صحنه را ترک کردند. و با پا درمیانی دست پنهان اسراییل هم از خون ایشان گذشت.
علیرغم تمامی مدارک مو جود دادگاهای آ رژانتین از پیگیری حقوقی مسأله خود داری کرده و علیرغم نوار ضبط شده از سفارت ایران که صد در صد دست داشتن ایران را در عملیات رو میکرد و منجر به اخراج شش نفر از هفت کارمند سفارت شد، لکه ای به لباس اسلام نچسبید. نهایتا و آنچنانچه رسم اسلام عزیز میباشد، در سال نود و شش آکادمی ملی مهندسین آرژانتین نتیجه تحقیقات خود را منتشر کرد که این خود اسراییلی ها بودند که در سفارت بمب گذاشته و خود را شهید راه اسلام کرده بودند. تکبیر!
گذشت و گذشت. بعد از هشت سال جنگ و نابودی دجال جام زهرسرکشید و به درک واصل شد. دوران هشت ساله سالار فرزانگی و سردار سازندگی هم به هر بدبختی بود به انتها رسید. شرایط طاقت فرسا شده بود. مدینه فاضله اسلام عزیز جهنمی شده بود بی همتا. هرچه مال بود غارت کرده و هرچه جان بود سر بریده بودند. دجال هم نبود که تحکم کند. اسلام می رفت که تا سرنگون شود تحلیل این بود که با ریاست جمهوری ناطق نوری هرچه استعمار بافته بود بر باد میرفت. اسلام دوباره زیاده خوری کرده و بد جوری معجزه لازم شده بود . اما چه باک که دست پنهان همچو دست حضرت عباس صاحب معجزات و کرامات بیشماریست.
یکمرتبه و از زیر سنگ غیب, دجال دیگری بال کشید و به سر کچل مردم درمانده ایران نشست و شاه شد. او که تا دیروز آخوندی ناشناخته و کز کرده و درون خود بود، به همت همان شبکه های توده-نفتی در داخل و "بنگاه" جهانی " خبرپراکنی" در خارج یکشبه ره صد ساله پیمود و سرور و سالار گفتگوی تمدنها، شتر گاو پلنگ استعمار، گاندی گورباچف لوترکینگ خاورمیانه ، سید همیشه خندان اسلام ، یار غار بهشتی مظلوم، پیش نماز مسجد برلین، با بیست میلیون رای زنان و جوانان ( اقشاری با بالاترین پتانسیل انقلابی) ، ناخدای بی خدای کشتی به گل نشسته ایران شد و ایران درهم شکسته را از زیر یوغ ارتجاع نجات داد و برای بار چهارم آزاد کرد. استعمار زرنگ است و بر خلاف دل سوختگان داخلی که قصد اصلاح ابدی و استراتژیک امور ایران و جهان را دارند، و بجز دار و شکنج نصیبشان نمی شود، فقط به حل موقت مسائل فعلیش فکر میکند.
البته جناح شبان بی مخ رژیم می خواست تا گوه زیادی بخورد و به همان سیرت احمد و رضا و محمد رضا شاهی غره شده بود که انگار افسارش دست خودش است اما دست پنهان با یک تو دهنی خفه اش کرد. جریان از این قرار بود که بعد از یک دهه کشتار و شکنجه بی رحمانه و بی سابقه در ایران ، که استعمار میدید و خفه خوان گرفته و دم نمیزد، و ماسک ضد گاز و سلاح و ادوات سرکوب به رژیم میفروخت، درست یکسال و نیم قبل از انتخابات ریاست جمهوری دل استعمار ناگهان از جنایت رژیم در رستوران میکونوس برلین بدرد آمد و پیگیر قضیه شد. شاهد "سی" ابوالقاسم مصباحی از زیر زمین حاضر شد و ازجزییات کمیته امور ویژه پرده برداشت و اینطور که شایع است سازمان اطلاعاتی انگلیس هم نوار مکالمه و تماس تلفنی بین فلاحیان که فرمان شروع عملییات را به کاظم دارابی را میداده در اختیار دادگاه می گذارد که باعث متهم شدن و صادر کردن دستور جلب بین المللی خامنه ای، رفسنجانی، ولایتی و فلاحیان و غیره میشود. استعمار خر را می خواهد چون پالان مردنی ست.
اجازه فرما یید دو داستان جالب را خدمتتان عرض کنم. داستان اول مربوط میشود به چند ماه قبل از انتخابات خاتمی. در آن زمان من مستند ساز بودم و به توصیه دوستی برای درخواست کار با مستند ساز لندن نشین دیگری که قرار بود در مورد ایران بعد از انقلاب فیلمی چهار ساعته بسازد رفتم. ایشان که شدیداً طرفدار اسلام عزیز بود نظرم را در مورد انتخابات جویا شدو پرسید چه کسی انتخاب خواهد شد. قاطعانه جواب دادم ناطق نوری و در دل به سادگی کارگردان انگلیسی خندیدم که فکر می کرد انتصابات ایران انتخابی است. حضرتش گفت اشتباه میکنم و خاتمی برنده خواهد شد. و بعد دست کرد و یک مجموعه کتاب نفیس و چند جلدی از سخنرانی ها و زندگی نامه خاتمی را که به انگلیسی ترجمه شده بود را روی میز گذاشت. نگاهی سرسری به کتابها انداختم چون خودم سالها از مسؤلین خارج کشوری دانشجویی بودم و دستم بود که ترجمه و پخش یک صفحه اعلامیه چه هزینه و تشکیلاتی میبرد ، از این همه نظم و ترتیب و امکانات ستاد انتخابی خاتمی در شگفت شدم. ناگفته نماند که خاتمی در آن موقع واقعاً ناشناس بود و مثل موسوی که در انتخابات اخیر از صندوق خانه اشباح فرهنگستان هنر بیرون کشیده شد، خاتمی هم مدتها بود از گود خارج و رییس کتابخانه ملی و مشغول مطالعه و تفحص بود بود. بعد از پیروزی خاتمی به خریت خود و هوش آن کارگردان انگلیسی خندیدم.
داستان دوم هم مربوط میشود به دورانی که با یک کارگردان مستند ساز آمریکایی در لندن در مورد فیلمی در رابطه با مسلمانان اروپا همکاری میکردم. طرف اهل الکل بود و چون هر دو تنها بودیم و غریب با هم ساعتها به بحث و فحص امور مینشستیم و سفره دل باز میکردیم. من از دل سوخته و ایران ویران میگفتم او هم از دست زن مطلقه اش که دارو ندارش را برده بود و سفر ماه عسلش به ایران و ساواک و زندگیش میگفت بنظر میرسید که دوست ما مثل بسیاری از خبرنگاران و مستند سازان بین المللی عنصری اطلاعاتی بوده و کلی خاطره داشت. یکشب که بحث آزادی و دمکراسی بود بمن گفت که فلانی اینقدر ساده نباش، هیچ کجای دنیا آزادی نیست و بعد تعریف کرد که چگونه از طرف یک افسر اطلاعاتی انگلیس تهدید به مرگ شده بوده.
او داشته مستندی در مورد یک سازمان اطلاعاتی انگلیس می نوشته. این سازمان آنچنان مخفی بوده که حتی نامش و اسامی مدیر و کارمندانش بکلی سری بوده و در خود سازمان اطلاعات هم تعداد بسیار کمی در موردش میدانستند و هرگونه بحثی در موردش ممنوع می بوده. خلاصه با اینکه طرف خودی بوده هر چه میگردد تا سر نخی پیدا کند موفق نمیشود تا اینکه یکروز افسری از وزارت دفاع زنگ میزند و دعوتش میکند که آناً به وزارت دفاع بیاید تا در باره سازمان مخفی مزبور مصاحبه ای بکنند. افسر مربوطه از او میخواهد چون این اولین و آخرین مصاحبه در مورد آن سازمان خواهد بود، لذا دوست ما هر سؤالی داشته بنویسد و هر مدرکی داشته بیاورد تا همانجا صحت و سقم همه چیز مشخص شود و تمام سؤالاتش پاسخ داده شوند.
دوست ما در عرض یکی دو ساعت خود را به دفتری در وزارت دفاع میرساند. مصاحبه چیزی حدود سه دقیقه طول میکشد. افسر مربوطه بدون سلام و هیچ تعارفی به دوست ما می گوید که دفترچه یادداشت و کیف و تمام مدارک مربوطه را در همان اتاق بگذارد و برود و اگر در این مورد کلامی بگوید یا بنویسد یا دوباره اینور و آنور زنگ بزند و تحقیق کند، زیر بیست و چهار ساعت در هر کجای دنیا که باشد زیر ماشینش میگیرند و می کشندش. و درآخر میگوید یا کیف و متعلقات را بگذار و برو و یا فردا خبر مرگت را به دو فرزندت می دهیم. دوست ما میگفت که چنان نفوذی در حرف آن افسر بود که همانجا کیف را گذاشتم و ترک دفترش کردم. و سپس این توضیحات را داد.
کار این سازمان جاسوسی مدیریت یک شبکه وسیع مردمی برای کسب و پخش خبر و جو سازی گسترده در کشورهای میهمان میباشد. شهید بردار سردار حسین فردوست در کتاب خاطراتش اشاره ای گذرا به این نوع شبکه های توده ای میکند. افراد این شبکه ها از مردم معمولی و درمیان ایشان زندگی میکنند. اینها بازاری، معلم، دکتر، مغازه دار و معمولاً خوشنام، از اهالی قدیمی محل و مرتبط با هاله گسترده اجتماعی میباشند. خدمت به امپراتوری در خانواده های ایشان موروثی است و فرزاندانشان هم با هم ازدواج میکنند. گزینش، تربیت ، حفظ و ارتباطات ایشان بی اندازه مشکل است و اینان به اصطلاح غیر قابل جایگزینی هستند ، اینها با سرمایه اولیه دولت فخیمه دفتر و مطب و حجره ای باز کرده و برای لو نرفتن بطور مستقیم با مسؤل ناشناس خود در ارتباطند.
کار این افراد جوسازی و شایعه فراکنی و آماده سازی شرایط عینی کودتا و دگرگونی ست. بدون وجود این شبکه پیروزی عنصرذهنی و نظامی غیر ممکن است و یا بها و خونریزی فراوانی می طلبد. این افراد بعلت شغل و هاله اجتماعی شان می توانند به سرعت خبری را در سطح جامعه پخش کنند و جو ترس و اختناق و فرهنگ غالب را ، که موثر ترین سلاح حکومت است، در کوتاه مدت از هم بپا شند. از نظر دوست ما دیدن صورت امام در ماه، روییت پشم امام در قرآن، عشق ناگهانی زنان و روشنفکران به خاتمی، پخش ناگهانی دزدیهای شاه و خاندان جلیلش، همه و همه کار ای نوع شبکه های توده ایست. حکومت که معمولاً در این گونه موارد در اوج اقتدار و خواب خرگوشیست چرتش پاره شده و به شتاب زدگی و دستپاچگی می افتد و شیرازه کار از دستش در میرود. از آنطرف هم شبکه وسیع و عظیم و بین المللی خبری استعمار با پخش ناگهانی ، سراسری و بلاانتقاع اخبار کشتار و سرکوب داخلی مسأله را آنتنی کرده و حکومت غافگیر شده و در زیر فشار این دو آرواره زه میزند و امتیاز می دهد. هر چقدر هم بیشتر تقلا کند بیشتر فرو میرود. البته هر دردی درمانی می خواهد ، جدا از شرایط عینی هر دگرگونی اجتماعی یک شرط ذهنی یعنی آلترناتیو سیاسی هم می خواهد . مردم همیشه عاصی و بجان آمده، به محض وجود شکاف در سیستم با فشار بیرون زده و برای نجات خود بر علیه حکومت میشورند، اما برای تحقق سرنگونی ساحل نجاتی هم باید نمایان و حاضر با شد. تا غریق بریده از این ساحل بتواند آنرا ببیند و به آنطرف شنا کند. چونان که رضا شاه ساحل نجات از آشفتگی و زوال قاجار بود، خمینی ساحل نجات از دیکتاتوری شاه، خاتمی ساحل نجات از دست ارتجاع و خفقان و موسوی ساحل نجات از شر ولایت فقیه.
جنبش سبز
اجازه فرمایید تا ابتداً در مقابل تمامی مبارزات و شهدای خلق قهرمان ایران سر تعظیم فرود آورم. منظور از این نامه نه بزیر سؤال کشیدن خون و شرف و عرق ملی ماست. بلکه صرفاً نظریست برای روشنگری. بدن مار بدنبال سرش میرود. اگر سر این جنبش در خدمت استعمار است ، چنانچه انقلاب بهمن بود، بدنه هم در نهایت به آنطرف رفتنی است. با نگاه اجمالی بنظر میرسد مدل استعمار برای سرنگونی چیزی شبیه اینست:
ابتدا حکومت انتصابی بدلایلی نمی تواند منافع دراز مدت استعمار را براورده کند. یا لاس دوستی با غیر میزند،یا بعلت فساد و سبعییت امکان سرنگونی زودرس دارد یا بی عرضه است و کشور دچار آشوب.
بمناسبتی شکستی در اداره امور کشور اتفاق میافتد. مانند انتخابات و موسوی، نامه به خمینی و راه پیمایی قم و غیره
حکومت در اوج قدرت و معمولاً در خواب خرگوشی است . چرت حکومت پاره شده و سرکوب میکند.
بر خلاف همیشه سرکوب شدیداً آنتنی شده و از طریق شبکه بین المللی خبری استعمار جهانی میشود
فردی با سوابق مبارزاتی و وجه ملی بطور ناگهانی از گمنامی نسبی تبدیل به رهبر اپوزیسیون شده و سریعاً در سطح جهانی و داخلی آ نتنی شده و به دنیا بعنوان آلترناتیو معرفی میشود.
شبکه های لیبرال و طرفدار استعمار بکمک شبکه های مخفی خبری داخلی شدیداً فعال شده و شروع به تهییج ملی و سراسری میکنند.
حکومت شتابزده عمل میکند و سرکوب بیشتر. سرکوبهای بیشتر از یکطرف در داخل باعث تظاهرات بیشترشده و در خارج باعث آنتنی شدن و بی ابرویی رژیم میشود
موج ریزشهای نیرویی شروع میشود، در خارج دیپلومات ها و از داخل نفرات دولت پناهنده میشوند، آزادیهای نسبی شخصیتهای ملی را وارد معرکه میکند،اخبار جهانی و داخلی شروع به پخش آمار دزدیها و جنایات حکومت میکنند.
مجموعه فشارها کم کم عمل کرده ، ابتداًزیر بنای کشور شل و سپس در هم میریزد
از نظر حقیر جنبش سبز فاز پنجم تلاش استعمار است برای آزادی ایران در یک صد سال اخیر . و سر سوزنی وجاهت ملی ندارد. شور و خون و مایه از ما و بهره نهایی از آن استعمار. چرا و چه شد که یکمرتبه رژیم متهم به انتخابات دروغین شد و دزدی رای مردم؟ مگر انتخابات دور اول به رای مردم بود که دور دهمش باشد؟ مگر غیر از این است که این رژیم از روز اول تعزیز وتقلب و تجاوز می کرد. مگر هزار هزار سر نبریید و شکنجه نکرد و تجاوز ننمود. مگر همین جک استرا و خاویر سولانا نبودند که در اوج جنایات و کشتار به ایران رفتند و گل دادند و گل گرفتند؟ مگر این حکومت یکروز بدون کمک خارجی میتوانست و میتواند سر پا به ایستد؟ مگر این رفنسنجانی و خاتمی و موسوی رییس جمهور و نخست وزیر حکومت نبودند و مگر هر کدام هشت سال حکومت نکردند؟ حالا چه شد که یکشبه دشمن شدند؟
چگونه و با چه تشکیلاتی و هماهنگی کارزار "رای من کو" جهانی شد و از واشنگتن و لندن و برلین تا سیدنی استرالیا و تهران و تبریز و مشهد یکشبه واگیر و فرا گیر شد با یک سایت برای هر شهر؟ آنها که دستشان در کار است میدانند برای ما ایرانیها مدتها طول میکشد تا بر سر یک اعلامیه چهار خطی توافق کنیم، اما جنبش "رای من کو" در عرض یک هفته جهانی شد با شعارها، بنرها، و علم و کتل هماهنگ.
عکس شهید ملی ندا یکشبه جهانی و در متجاوز از صدها و صدها برنامه خبری پخش شد. درود بر روح مقدسش. اما مگر ندا اولین شهید این رزیم بود که اینچنین دل دنیا را بدرد آورد. مگر روزنامه های خمینی از عصر سی خرداد به بعد هر روز عکس دهها شهید را در صفحه اول چاپ نمی کردند؟ کجا بودند صادق خان صبا و سی ان ان وقتی گوهر ادب آواز زیر شکنجه و تجاوز جان باخت؟ مگر در تابستان شصت و هفت هزارن هزار قلب سوراخ سوراخ نشد؟ چرا چهره اینها جهانی نشد؟ مگر نبود که خانم کزیستین امانپور در همان زمان با رفسنجانی جلاد از پیشرفت قدم به قدم دمکراسی صحبت میکردند؟ مگر همین دولت جنایت کار انگلیس نبود که در همان هنگام سلاح ضد شورش به رژیم می فروخت و مگر همین آلمان و فرانسه و ایتالیا نبودند که جلوی هر قطعنامه ای بر علیه رژیم را میگرفتند و از تز "گفتگوی سازنده" حمایت میکردند؟ چه شد که ناگهان همه با هم یادشان افتاد که این رژیم آدم هم میکشد.
چه شد که سفیه عالیقدر یک شبه مسیحا نفس شد؟ کجا منتظری یک کلام بر علیه نفس اعدامهای شصت و هفت حرفی زد.؟ در نامه اش به خمینی مجاهدین را محارب خواند و اعدامشان را بر حق، مگر بیش از هشتاد درصد از شهدا از مجاهدین نبودند؟ کجا و کی محتشمی و موسوی اردبیلی این بزرگترین جنایتکاران تاریخ ایران اصلاح طلب شدند؟ این الماس تاج مبارزین حقوق بشرو برنده جایزه صلح نوبل شیرین عبادی در دهه شصت کجا بود؟ایشان چه موضع گیری در مقابل جنگ خانمانسوز با عراق کرد و در سال شصت و هفت و در سن چهل و یک سالگی و یک عمر قضاوت و کار حقوقی در مقابل این همه جنایات چه کرد و چه گفت که بالاترین جایزه صلح جهانی را گرفت و همطراز نلسون ماندلا شد؟
از کی تا بحال حجاریان و اکبر گنجی و سروش و سازگارا رهبران انقلابی شدند. مگر همین آقایان نبودند که دو دست اسلام عزیز ، پاسداران و وزارت اطلاعات، را ساختند و پروراندند؟ مگر همین سروش نبود که تئوریسین انقلاب فرهنگی اسلام عزیز شد وآلت فعل اخراج و اعدام دهها و صدها استاد و دانشجوی مترقی؟ بچه شاگرد لاجوردی که در خیابانها و مسلسل بدست شکار مخالف و منافق برای ارباب میکرد بهتر همانکه برود و مخملش را ببافد، سخنگوی جنبش سبز در اروپا شدن پیشکش .
من هیچ انتقادی به رشد فکری انسان و تغییر موضع سیاسی افراد ندارم . اما به خاطر حفظ شرف مبارزه و احترام به خون شهدایی که سر بریده اید، و قبل از اینکه به ولایت فقیه جوالدوز بزنید و نسخه انقلاب بعدی را بپیچید و رهنمود رستگاری به خلق بیچاره بدهید، یک سوزن هم به خودتان بزنید و یک کلام از خود انتقاد کنید و بابت باعث و بانی شدن این درد بزرگ و این سیاهترین نکبتها که بسرمان آوردید، از مردم معذرت بخواهید. درد ما مردم بیچاره درکمبود رهنمود از امثال شمایان نیست. بلکه درد، درد بی سیرتی و نداشتن یک جو شرف و صداقت است. عالم شدن چه آسان، آدم شدن چه مشکل. اوضاع چه شور شده که خانه شاگرد استعمار ، تی تی جون پارسی، دلال اعظم و برادر بسیار ارجمند بنگاه ایرانیان ناپاک، که او هم مثل کیارستمی، شیرین عبادی، خاتمی یکشبه جهانی شد، از سوئد خواب نما شد و یکمرتبه مدعی العموم ایرانیان آمریکا. ایشان دیگر ناشناخته نیست و یک دهه است سنگ رژیم را به سینه میزند و به اعضای کنگره آمریکا جای دوست و دشمن نشان میداد هم اصلاح طلب شده و از جنایات ولایت شاکی. می گویند سیاست پدر و مادر ندارد، قبول. اما پاچه خر به ماتحت پدر و مادر سیاست و ایندست سیاست بازان. آخر وقاحت و بی شرفی تا کجا؟
حقوق بشر مردم ایران برای هیچیک از دول اروپایی مسئله حیاتی نیست. مسئله حیاتی اقتصاد است. از اواسط دولت خاتمی سپاه برای حفظ قدرت وارد سیاست شد. دردوره اول احمدی نژاد سپاه هم بیت رهبری، هم دولت و هم اقثصاد را صاحب شد. در دوره دوم قرار بود تا همه باهم بخورند و نوبت حکومت لیبرالها و دولتهای اروپایی متبوعشان باش. اما با این اهل اصطبل مکر میشود به موازنه رسید؟ با توجه به محاصره اقتصادی آمریکا، و نزدیک تاریخی سپاه، چین و شوروی به صورت عمده طرفهای تجاری رژیم در آمدند. و بازار عظیم ایران طرف اروپایی و امثال رفسنجانی ها را از دست داد.برای همین ولایت باید برود. تا سر شریک اروپایی بی کلاه نماند. این از نظر من اصل دعواست. برای آقایان و طرفداران خارجیشان، از هر جناهی، نه خدا و نه بنده خدا مهم است. همانها که در قرن نوزده ایران را بدو قسمت کردند حالا هم همان کار را میکنند. نه آنها عوض شده ان دو نه ما و نه دنیا.
Subscribe to:
Post Comments (Atom)

No comments:
Post a Comment